در سكوتِ جانگدازِ شامگاه زورقي آهسته ميپيمود راه
بر لبانش ناله اي دلگير بود يادمانِ وحشتِ زنجير بود
سينه بر آرامِ دريا مي كشيد خويش را در دامِ دريا مي كشيد
*******
نيمه شب زان بستر نرمِ كبود دستِ موجي سهمگينش مي ربود
زورقِ بيچاره سر در پيش رفت با هجومِ خواهشي از خويش رفت
رفت و رفت آن ناله و فريادها سايه اي موهوم شد در يادها
*******
صبحدم خورشيد چون خنجر كشيد پرده هايِ وحشتِ شب را دريد،
بسترِ دريا پر از خون يافتند دستِ ليلا جانِ مجنون يافتند
آنطرفتر در ميانِ آبها پيشِ چشمانِ ترِ گردابها
خرد گشته زورقِ آواره اي، موجها دزدانه، هر يك پاره اي
*******
تا نخستين پاره ها در گِل نشست ، ريشخندي بر لبِ ساحل نشست
كاي جوانِ ناسپرده روزگار ! كشته مي دانستمت اينگونه زار
زورقِ بيچاره تا برپا شدي ، پايمالِ شهوتِ دريا شدي ؟
*******
آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست آنكه يارايِ هم آغوشيش نيست
سرنوشتي جز فراموشيش نيست